|
سخت است نخوردن آخرین جرعه ی باقی مانده در ته گیلاس وقتی نمی دانی شب چگونه سحر خواهد شد! آسمان را کنار بگذار سر به هوا بودنت را گردن ابرهای بخت برگشته نینداز هوا بارانیست بگذار این بهانه ای باشد برای ماندن که بمانی اگر که بخواهی اگر... ربطی به نبودن های تو ندارد هذیانهای شبانه ی من این را به همه گفته ام این را همه می دانند!! فرق داری تو با همه ی نداشته هایم با همه ی بودن ها و خواستن ها و نشدن ها... وقتی که خواب می بینم همه چیز جور دیگری می شود... چه شیرین می کشم انتظار شنیدن صدایت را که بیایی و حرفی بزنی از چه شودهای خوابهای ندیده ات شاید جادوی غزل های ناتمامت شاید هوای سفر کردن بی هوایت شاید... حرف بزن بزن بزن بزن تا خود صبح تا سپیدیه این خواب رنگ و رو رفته به سیاهی چشمان تو غبطه بخورد تمام شود این کابوس رویایی که این شب زنده داری ها به امید دیدن روی ماهت تمام می شود بغض کرده ام کنار پنجره ای که به هنگام باران باز می شود رو به تمام سرابهای خالی که نه!!! خیالی شاید! که مجنون ترین لیلایم می کند گاهی صبح خواهی شنید این دیوانه باز حرفی شنیده رویایی دیده هذیانی گفته از خوابی پریده آهی هم کشیده باشد شاید! خواب که می بینم...
ایندی کی قول بویون گئدیروخ زامان کچمیر... سسلنیر گوشلار ماهنی سی دامجیلایان بولوتلارلا باش ساخلامالیوخ بو چیخارسیز دیکتاتورلارین قاباغیندا!! باس باغرینا اونوت بو پاخیل باخیشلاری ایندی کی بیر من وارام ، بیر ده سن ،، اللرینده یازیلیر تاریخ!! یاشاییروخ بو اینانیلماز سوگینی دوداغ دوداغا زامان کچمیر... دونیا اللرینده اللریمده قوجاخلاشارکن باس باغرینا فایداسیز طلسم لر کی سهلیدی بیزی آییرماق اوچون آدام گوندرملی اولاجاخ بوراک اوباما..!!!
همیشه خوب رقصیده ام حتی زیبا تر از ساحره ی افسانه های شرقی بگیر از من نگاه پر التهابت را که هر وقت از عشق می گویی مچ پایم درد می گیرد! اینبار تا کجاها باید به دنبالت راه بیافتم و بیافتم در راهی که تو هستی رفیق نیمه راهش!؟ شبی ست آرام و دنباله دارد این ستاره ی نحس طالع من است انگار باید بسوزم و بسا... کوک کن ساز جدیدت را بزن من آماده ام و هنوز هم خوب می رقصم...!!
به دوست داشتن توئي كه نبودي آن زماني كه بايد به بودن با كساني كه دركم نكردند هرگز به پرده اي از لبخندهاي تصنعي كه مي پوشانند درون آشفته ام را عادت كرده ام! از جلوی چشمانم دور نمی شوند تصاوير چند شب قبل رقص لبهاي تو روي گونه ي بزك كرده ي دختري كه نه من بودم و نه آخرين معشوقه ي آسماني ات... و حالا باز اين توئي كه نشسته اي رو به رويم و هم مي زني قهوه ي تلخ حرفهايت را با شيريني نگاهت كه دوستت دارم و تو برايم ماندگاري...! و مني كه نشسته ام رو به رويت و تكرار مي كنم لبخند كذائي ام را آري من ماندگارم برايت با چشمهايي كه به بستنشان به روي خيانت تازه ات عادت كرده ام ...!
باورم نیست که آن ساده تر از آب مرا آتش زد...!
نبودی که ببینی به پاس آمدنت تمام آسمان را ستاره چین کردم نور مهتاب سر تا سر کوچه را روشن کرده بود کوچه ای که تازه آب و جارویش کردم بوی یاس در حیاط پیچیده و من غرق در آلبوم و خاطرات چند سال قبل هندوانه درون حوض قل می خورد و مرغ عشق در قفس نغمه ی عشق سر داده است گفته بودی نصفه شب می آیی تا مرا غافل گیر کنی چه خواهی کرد اگر مرا بیدار ببینی و منتظر؟ لحظه ی دیدارمان را تجسم می کنم و لبخندم عمیق تر می شود وقتی لبهایت را روی پیشانی ام می گذاری... پلکهایم عجیب سنگین شده اند شب از نیمه گذشته اما صبر می کنم هنوز روی ایوان نشسته ام این چندمین طلوعی ست که به شوق دیدن تو نظاره گرش هستم؟ یک شب هم گذشت نیامدی و من سپاسگذارم... امشب شب رویاییه دیگری خواهد بود برایم با امید آمدنت...
دوباره غم دوباره تنهایی دوباره من .. .. .. و باز هم یادتو!!! چقدر بد پیله است ! لحظه ای مرا به حال خود نمی گذارد چقدر حوصله دارم من!!؟؟؟ به یادت روی خوش نشان داده ام شده مهمان ناخوانده ای که وقت و بی وقت در تالار خصوصیه ذهنم را می گشاید بدون اجازه و با طنازی وارد می شود و چقدر خوشحال می شود از اینکه فقط خود را می بیند و باز هم خود را... وقتی در سر سرای خیالم به دلربایی مشغول می شود آزاد می کند مرا از قید و بند زمان و با شیطنت جدایم می کند از غم و تنهایی... حالا من هم با یادت می رقصم و می خندم و فراموش می کنم قرارهایی را که باهم می گذاشتیم و تو نمی آمدی... دیگر نه می توانم جوابش کنم و نه از دلم می آید تا با کج خلقی از خود برانمش چقدر ناز است یاد تو...!!! بیا تمام کنیم این رابطه ی مثلاْ عاشقانه را بی تو و با یاد تو بیشتر خوش می گذرد!!...
می نویسم اما نمی دانم چرا؟ روی حرف "دال" مکثی می کنم... د ... د ... د ... آری... به یاد آوردم فاصله ها را میان خودم و تو... "چقدر از هم دوریم!" م ... م ... م ... می نویسم اما... قلم را روی حرف " میم " ساکن می کنم... رفتنت آغاز پژمردن یک گل، یک باغ، یا یک بهار بود لحظه ای درنگ کافیست برای قلب رنجورم... چرا می نویسم؟ برای چه کسی؟ مگر نه اینکه نوشته هایم خوانده نمی شوند هرگز؟ نمی نویسم... خط می زنم هر آنچه که از قلبم چکید روی ورق سفید تصمیم تازه ای گرفته ام! حال که رو در روی هم ایستاده ایم نوشته برای چیست؟ با تو می گویم... حرفهایی که در این بغض فرو خورده در این نزدیکیست... هریک زیر غباری از سکوت پنهانند با تو می گویم... تا نقاب از چهره ی خونسرد خود بردارم و روی باورهای نامیزان تو اخمی کنم با تو می گویم... گرچه دورم از نگاه سرد تو گرچه از آغوش گرم و دست تبدار تو دورم از دل سنگین و یاد لجباز تو دورم نیز چندیست تو را از یاد خود بردم من از دل نیز با تو می گویم که بیزارم... از تداعی کنندگان روزهای باهم بودن بیزارم... از هرآنچه یادآور چشمان سبز تو، نگاه سرد تو، و قلب سنگ توست با تو می گویم... اما می نگرم به نگاههای خاکستری ای که از چشمان رنگیت سرازیرند بی فایده است نه؟ تو هیچگاه صدایم را نمی شنوی... تصمیم خود را عوض کرده ام... لحظه ای هرچند کوتاه به چشمانم نگاه کن... تو اگر سواد عشق داری تو اگر ذره ای از وفای عشاق زمان داری یا اگر قطره ای از درک درونت پیداست... لحظه ای چند نگاهم را درون قاب چشمانت نگه دار ببین ... بخوان ... درک کن
|
About
آذر 1390 آبان 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 Links
داداش مجيد |